|
تا به کی باید عزیزان خوار در این اجتماع تا به کی اهل فضیلت زار در این اجتماع
نامرادی چند پنهان در لباس عافیت کار آمد تا به کی بیکار در این اجتماع
رنگ ها هر دم به صدنیرنگ دارند ای دریغ تا قیامت گرمی بازار در این اجتماع
بسکه عریان فتنه گردیده کم کم میکند مست خواب آلوده را بیدار در این اجتماع
ناصحا پندم مده سازش ندارد تا ابد ارزنی گفتار با کردار در این اجتماع
هوشمندی را نمیبینم مگر در خلوتی سر به زانو روی بر دیوار در این اجتماع
عاقبت بین را به جای اشک خون آید ز چشم بسکه بیند دیده ی خونبار در این اجتماع
در لباس گوهری سودا گران سودا کنند سنگ و گوهر را به یک مقدار دراین اجتماع
بس که درد آلود است اکنون هوای روزگار دم کشیدن گشته بس دشوار در این اجتماع
شاید یکی از دلایلی که یک نفر از تو متنفر میشود این باشد که می خواهد دقیقا مثل تو باشد.
جهان بزرگتر از آن است که با کاری که تو انجامش داده ای خراب شود پس با گناه- خود را خراب نکن
زندگی ساختنی است نه گذراندنی.
ای انسان بمان برای ساختن و نساز برای ماندن.
آن که تو را برای انجام کاری دوست می دارد با انجام آن رهایت می کند.
اگر در اولین قدم موفقیت نصیب ما می شد ..... سعی و تلاش و عمل دیگر معنی پیدا نمی کرد.
هیچوقت مغرور نشو ..... برگا وقتی میریزن که فکر میکنن طلا شدن .... آن کس که اعتماد میکند خیانت
می بیند و آنکس که اعتماد نمی کند خود خیانتکار است ... آدما مثل کتابن : از روی بعضیا باید مشق
نوشت از روی بعضیا باید جریمه نوشت.... بعضیا را باید چند بار خوند تا معنیشونا فهمید ... بعضیا را باید
نخونده دور انداخت.
من آن ابرم که می آیم ز دریا روانم در به در صحرا به صحرا
نشان کشتزار تشنه ای کو؟ که بارانم که بارانم سراپا

پرستوی فراری از بهارم یک امشب میهمان این دیارم
چو ماه از پشت خرمن ها بر آید به دیدارم بیا چشم انتظارم

کنار چشمه ای بودیم در خواب تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

مرا گفتی که دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد اینک در کنارت مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
من و تو ساقه ی یک ریشه هستیم نهال نازک یک بیشه هستیم
جدایی مان چه بار آورد ؟ بنگر ! شکسته از دم یک تیشه هستیم
تن بیشه پر از مهتابه امشب پلنگ کوه ها در خوابه امشب
به هر شاخی دلی سامان گرفته دل من در برم بی تابه امشب
دو تا آهو از این صحرا گذشتند چه بی آوا چه بی پروا گذشتند
از این صحرا ی بی حاصل دو آهو کنار هم ولی تنها گذشتند
 
* ترانه هایی از سیاوش کسرایی
نوشته شده توسط محسن اکبری بنی در چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 2:35 | لینک ثابت |
|